تبليغاتX
دل شکسته امیدوار
صدات بی روح شده بود.
دیگه اون حسین همیشگی نبودی.
الهی قربونت برم...من بمیرم و حسین ناراحت نباشه...
پیش مرگت بشم و خم به ابروت نیاد...
ناکار بشم و تو خوشبخت بمونی و زندگی کنی...
لباسامو می پوشم ... مامان می خواد ببرتم بیرون.
سعی می کنم بخندم..ولی یاد اون اتفاق که می افتم اشکام می یاد... یعنی الان کجایی؟؟؟
مامان می برتم رستوران  . یه کم آروم شدم.. اومدم که شروع کنم به خوردن یه صدا تو رستوران پخش می شه:
"من بی تو هیچم...تو باورم نکن"
 اشکام می یاد پایین...شالمو می یارم جلو......
کجایی؟؟؟؟ بیا که این قلب فقط واسه تو می زنه!!!!
نرو از کنارم.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:9  توسط پرند | 
یعنی واقعا آخرین باری بود که صداتو می شنیدم؟
آخرین باری بود که باهات حرف می زدم؟
تو با میله خودت رفتی و جدا شدی...ولی من...به خاطر تو.
چون بهم گفتی اگه دوستم داری..اگه عاشقمی منو فراموش کن!
من عاشقتم دوستت هم دارم...اما فراموشت نمیکنم...چون فراموش شدنی نیستی...
مثل دیوونه ها گریه می کنم و می خندم...
مامانم داره به خاطر من گریه می کنه..مگه :عزیزم یعنی انقدر دووسش داری؟؟؟؟
"آره"
عزیزم ... اگه انقدر دوسش داری گلم من هیچ مخالفتی ندارم!!!
ولی.....ولی مامان......
مامان دیگه دیره اون رفته...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:47  توسط پرند | 
چقدر دوست داشتن کسی قشنگه...
چقدر عاشق کس بودن حس خوبیه...
احساس قشنگیه که کسی دوستت داشته باشه...
برق چشماش...صدای دلنشینش...گفتن دوستت دارم...دادن حلقه ی عهد و پیمان به هم که هرجا باشیم به یاد هم باشیم.
دیدن چهرش هر لحظه تو ذهنم..دنیا رو قشنگ دیدن بخاطر اون...زندگی کردن بخاطر اون...حسین...
قدم زدن لب دریا...دنبال هم دویدن روی شنهای ساحل...دیدن غروب خورشید و آرزو کردن برای غروب نکردن عشقمون...
قدم زدن شبانه زیر بارون با هم...
احساس سرما که با وجود حسین در کنارم تبدیل به گرم ترین لحظات می شد...
صحبت های شبانه که اگر در کار نبود هیچ کدوم خوابمون نمی برد...
گریه های شبانه ی من واسه ی حسین وگم شدن صدای هق هق من در  گریه های حسین.
عاشقانه خندیدن.. عاشقانه پرستیدن..حسرت یه لحظه داشتن عشق ما به دل اطرافیانمون مونده بود...
سنبل عشق جاودانه میون همه من و حسین
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:11  توسط پرند | 
کلافه بودم.حدود 2 هفته از اون دیدار میگذشت. اما من هنوز به حسین زنگ نزده بودم.
بدجور ذهنمو مشغول کرده بود...یه شب فکر شیطنت آمیزی به سرم زد.موبایلمو برداشتم و بهش اس.ام.اس زدم. و گفتم که کی هستم.. و...... جوابمو داد حتی از طرز اس.ام.اس دادنش معلوم بود که خیلی خوشحال بود.
و رابطمون شروع شد...ولی خوب من از سر سرگرمی باهاش بودم ولی اون با تمام وجود بهم عشق می ورزید.بعد از 2 هفته خواستم ازش جدا شم ولی دلم نیومد. آخه عاشقانه می پرستیدم...خودم هم بهش وابسته شده بودم.. ولی همیشه جلو همه کوچیکش می کردم ویا گوشی روش قطع می کردم
و یا باهاش دعوا می کردم ولی.........ولی همیشه با خوش رویی باهام برخورد می کرد و من از کرده های خودم پشیمون می شدم.
حسین هیچی نداشت نه پول نه ماشین و نه هیچ چیزه دیگه ولی....... یه قلب مهربون داشت که باعث می شد من دید خوبی نسبت بهش پیدا کنم...
و این شد که سعی کردم مثل خودش باشم...عاشق
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط پرند | 
من که برگشتم از شیراز مامانم رفت...ومن و طناز تنها بودیم...یه روز صبح من وطناز تازه از خواب بیدار شده بودیم که زنگ در خونمون رو زدن طناز درو باز کرد..سعیده !!!!
اومد داخل..ولی اصلا حرفی از حسین نزد و منهم حرفی نزدم ولی طناز یه دفعه گفت:از اون پسره چه خبر؟؟ سعیده گفت:هیچی هنوزم هستش تازه گفته که این شماره هم بهت بدم...
طناز و سعیده اینقدر اصرار کردن که اخر تلفنو برداشتم و شمارشو گرفتم...گوشیرو برداشت و...اب پاکی رو ریختم رو دستش ...نمیدونستم کار خوبی کردم یا نه ولی پشیمون نبودم قرار شد عصر با طناز و سعیده بریم کنار دریا ولی....
دیر فهمیدم که همش فیلم بوده که منو بکشونن بیرون.
 برای اولین بار بود که حسین رو می دیدم یه پسر بلند اما متناسب و با چهره ی معمولی ...خوشحالی از چهرش میبارید ولی من هیچ حسی نداشتم حتی ناراحت هم بودم که تونسته بود با همکاری دوست خودش و دوست خودم و خواهرم اخر منو ببینه...
اون شب بهم همه چیز رو گفت که برای اولین بار منو دم کلاس زبانم دیده و بعد از اون به مدت 2 ماه همه جا دنبالم بوده ولی می ترسیده بیاد جلو واز من جواب رد بشنوه برای همین صبر کرده بود تا شاید یه موقعیت خوب پیدا بشه...
که بالاخره هم اون شب که علی با من سلام کرده بود فکر کرده من با علی دوستم ولی وقتی از علی پرسیده فهمیده من دوست صمیمی دوست علی هستم و.. چه موقعیتی بهتر از این ....و در اخر شمارشو یه بار دیگه بهم داد و گفت که باهاش تماس بگیرم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:28  توسط پرند | 
من هیچ وقت حاضر نبودم ذهنمو مشغول این مسائل کنم.... سعیده هر روز بخاطر حسین میومد خونمون ولی من یه گوشم در بود و یکی دیگه دروازه.
با مامانم حرف زدم که بعد از تموم شدن دوره ی کلاسم برم شیراز....
و رفتم چون نمی خواستم که راجع به این موضوع فکر کنم.. ولی اونجا هم ول کنم نبودن.بالاخره حرف نهایی رو به سعیده زدم(من از اون خوشم نمیاد)ولی حسین و علی دست بردار نبودن یعنی درواقع حسین دست بردار نبود.
این دفعه سعی کردم از یه در دیگه وارد عمل بشم و به سعیده گفتم:حسین هم سن خودمه و نمی تونم اونو به عنوانه یه دوست قبول کنم.
وای خدایا این حرف هم کار ساز نبود...... تصمیم گرفتم تماسهای سعیده رو جواب ندم ولی ...خدایا چقدر سمجه....
بالاخره شهریور شد و باید برمیگشتم.ماشاالله نه این طناز ما خیلی تو داره هیچ کس نفهمید که من می خوام برگردم.وای دوباره سعیده پشت خط کارم داشت ..ولی میدونستم چه کارم داره دوباره حرف از حسین ودوستی با اون
تا اینکه.................
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط پرند | 
 

 

اه لعنت به این هوای گرم که هیچ وقت نمی خواد خنک بشه...
هوای اتاق به شدت گرم بود و در لعنتی مانع ورود هوای خنک توی اتاق میشد. ماشالله طناز هم که همش تو خواب حرف میزنه...
صدای تلفن هم بلند شده بود ولی حوصله بر داشتنش رو نداشتم...
خلاصه همه چیز دست به دست هم داده بود که من نتونم بخوابم!!!! اون هم ساعت 11 صبح!!!
با چه زور و مکافاتی انرژیم رو جم کردم تمام بدنم رو از رو تخت بلند کردم و رفتم طرف تلفن.
طبق معمول سعیده خانم بود که مثل همیشه مزاحم خواب من میشد...
ولی............................
حرف زدن سعیده اون روز فرق میکرد انگاری از من میترسید یا نه شاید این حرف درست نباشه از گفتن 1 حرفی واهمه داشت!
مثل همیشه کنجکاویم گل کرد و کلی اصرارش کردم تا گفت که....
گوشی تلفن رو گذاشتم سر جاش.حرفهای سعیده ذهنم رو بد جوری مشغول کرده بود. تمامی حرفهایی که زده بود مثل 1 فیلم سینمایی از ذهنم میگذشت.هم برام جالب بود هم خنده دار بود هم  مهمتر از همه اینکه درکش نمیکردم!
پیش خودم فکر کردم که چرا اون شب پشت ترک موتور علی متوجه حضورش نشدم!
توی کلاس زبان مدام به ساعتم نگاه میکردم و طبق معمول همیشه منتظر پایان کلاس بودم . کلاس تمام شد و من اولین نفر بودم که مثل دختر بچه های شیطون پریدم بیرون
می خواستم سریع تر به خونه برسم که سریال مورد علاقه ام رو ببینم...
منتظر تاکسی بودم که علی با موتورش از کنارم رد شد.سلام کرد و من براش سر تکون دادم.ولی هیچ وقت به این موضوع فکر نمیکردم که سلام کردن به علی آغاز همچین ماجرایی باشه...
سریعا شماره سعیده رو گرفتم و بهش گفتم : سعیده به علی بگو که جواب من به پیشنهاد حسین منفیه!!!!!
 ولی پا فشاریهای حسین تمومی نداشت و روز به روز بیشتر میشد. از حسین اصرار و از من انکار

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط پرند | 
در یکی از روزهای سرد خدا...

در شهری که لباس سپیدی بر تن کرده بود و و زیبا ترین روزهای زمستانی خود را با کوله باری از حسرت دوری معشوق خود بهار پشت سر میگذاشت...

به دنیا امدم...

فرزند اول خانواده و به قول همه نور چشمیه پدر مادرم بودم...

با ۱ دنیا عشق و امید و آرزو...

ولی ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط پرند | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پرندیس هستم متولد 17/11/1368
شیراز.....اما اصل بوشهری!
از آن جهت که دختری هستم کاملا احساساتی...
مینویسم داستانهایی که ساخته و پرداخته ذهن خودم هست ولی...
تا حدودی به واقعیت نزدیک است...

پیوندهای روزانه
آرزوها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
روزی روزگاری
شالیزار وجود
کلبه تنهاییم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM